Entry for March 12, 2008

شب ديگري در راه وساختمان
ساعت 1.14 دقيقه بامداد و مستي بي پايان…امشب بي خانمان نيستم …بقول رفقاي قديمي هميشه چندتا دختر خوب مهربون توي اين شهر پيدا ميشوند كه به يك سردبير بي خانمان خوش اخلاق جاي خواب بدن ….هرچي باشه بهتر از خوابيدن روي ميز سفت وسخت دفتر مجله هست …باور كنيد بهتره …ميتونيد بفهميد ؟
اين كه كلمات بالا را تا چه حد باور كنيد بيشتر بر ميگرده به تلقي شخصيتون از من ..راستش رو بخوايد ميتونست اتفاق بيوفته ..ولي براي من جذابيتي نداشت و ترجيح دادم روي ميز سفت دفتر بخوابم شايد چند ماه پيش بدون شك دعوتهاي اينچونيني را قبول ميكردم …ولي نه …روزهاست كه ترجيح ميدم دعوتهاي اينچنيني را رد كنم….ميدونيد چرا؟
يك روز چيزي را در خودم يافتم وحسي رو كشف كردم كه با هيچ حسي قابل مقايسه نبود..وصف ناپذير بود و شيرين…اون روز بود كه فهميدم من آخرين مرحله تكاملم رو طي كردم…وحالا تمام لذتها و غم هاي زندگي را درك كردم…بدون اين حس هرگز كامل نميشدم ..انگار كه يك قطعه از پازل گم شده بود …ومن بيهوده همه جا دنبالش ميگشتم
...
حال خوبي دارم …
يادم باشه فردا برم يك كيسه خواب بخرم…
اين ميز لعنتي بدجوري سفته…
Advertisements

About this entry