Entry for March 07, 2008

خوب امروز جمعه هست با اون غروب دلگير كذاييش و بهترين وقت براي وبلاگ نويسي …امروزمن اين بار سنگين وحشتناك رو كه مدتها با خودم حمل ميكردم گذاشتم روي زمين
اما چقدر مضحكه كه آدم توي روز تعطيل پول نقد نداشته باشه ..پاك فراموش كرده بودم كه شبه تعطيله …و حالا من موندم و چندتا تراول بدون استفاده!!! ياد داستان پنج هزار تومنيا ..افتادم وآرزو كردم كه كاش تراولها پنج هزار تومني بودن…
بگذريم ..امشب حوصله ندارم براي خودم شام درست كنم …البته شايد يكمي پاستا با همبرگر براي خودم درست كنم !!!يكي بگه اينا چه ربطي بهم دارند!!!
راستي چمدونم را دارم ميبندم …حالا كه دقت ميكنم هيچي براي بردن ندارم ..انگار اينجا هيچي متعلق به من نبوده …اصلا انگار هيچوقت اينجا زندگي نكردم.
Advertisements

About this entry