Entry for March 06, 2008

بازهم نزديك صبحه و من نخوابيدم…امشب بيشتر به شعر خواندن گذشت …چايي دم گذاشتم …نميدونم اين پيوند بي نهايت چاي و سيگار وشعر و البته شبهاي زمستان منرو داره به كجا ميبره…
دلم باران ميخواهد …رشته اي آويخته از آب
..
..
…..
« چه باراني !!
درختان بلند آسماني دوست مي دارند
درختان جوان همواره مي خواهند .
مجال ايستادن نيست
نبايد اينهمه بيهوده مي ماندم !! »

مسافر گفت و در آرامش آغاز يك باران طولاني
به راه افتاد .

***************

هوا بوي رطوبت داشت
ستون جاده گورستان سوسن هاي وحشي بود
سواراني در آنسوي بيابان كفن پوشيده مي رفتند
كسي در امتداد قتلگاه رازقي هاي جوان مي رفت .

***************

هميشه يك نفر در طول تاريكي گذر دارد
هميشه يك نفر در آفتاب سادة پاييز مي خواند
هميشه يك نفر را در خيابانهاي دورافتاده مي بيني كه مي آيد
مدام اينجا كسي تنهاست
مدام اينجا كسي در قايق درياچة شفاف مي گريد.

***************

« چه باراني !
درختان بلند آسماني دوست مي دارند
درختان جوان همواره مي خواهند … »

Advertisements

About this entry